رضا قليخان هدايت
1883
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و گر بداند گوهر كه بهر افسر تو * شد آفريده ز شادى نگنجد اندر كان ز تركبچه كه زايد ز بهر خدمت تو * چو كلك زايد برجسته قدّ و بسته ميان چو ابر و باد به طاعت همىبكوشم من * به شكر و مدح تو روز و شب آشكار و نهان ز اهتزازم مانندهء كشيده حسام * ز بار شكرم مانندهء خميده كمان در جواب قصيدهء حكيم رشيدى كه به امير مسعود فرستاده بود از قلعهء ناى نوشته و فرستاده شب سياه چو برچيد از هوا دامن * ز دوده گشت زمين را ز دود پيراهن ز برگ و شاخ درختان كه بر زمين افتاد * فروغ مهر همه باغ كرد پرسوسن چو برگبرگ گل زرد پاره پارهء زر * كه گر بخواهى بتوانى از زمين چيدن نسيم روحفزا آمد از طريق و داد * به من سپرد يكى درج پر ز درّ عدن اگرچه بود كنارم ز ديدگان دريا * بماند خيره در آن درج هر دو ديدهء من چگونه درّى بود آنكه بر لب دريا * همىنديدم جز جان و ديدگانش ثمن يكى بهار نوآيين شكفت در پيشم * كه آنچنان ننگاريد ابر در بهمن همى برمز چه گويم قصيدهيى ديدم * چو از زمانه بهار و چو از بهار چمن حقيقتم شد چون گرد من هوا و زمين * ز لفظ و معنى آن شد معطّر و روشن كه هست شعر رشيدى حكيم بىهمتا * بليغ تير قلم شاعر بلندسخن به وهم شعرش بشناختم ز دور آرى * ز دور بوى خبر گويدت ز مشك ختن چو باز كردم يك فوج لعبتان ديدم * بديعچهره و قدّ و لطيف روح و بدن چو آسمانى پرزهره و مه و پروين * چو بوستانى پرلاله و گل و سوسن به ديده برنتوانستمش نهاد از آن * كه تر همىشد ازو آستين و پيراهن